|
خدا هم دوریت را تحمل نکرد. مدتهاست که هوا بارانی است...(چرت نوشته های دلم)
|
...مدتهاست پیکرم را عزایی فراگرفته
که رنگش بیکرانی را...
سیاه میکند

دیگر...
خسته ام از این شهر
که...
پرندگانش روی سیم لانه میکنند...

نه رفتنم را خواندی
نه...
آمدنم را نوشتی...

تا آغاز کنم پایانی را
یا پایان دهم آغازی را
نفرینی نیست.
اشکی نیست.
غمی نیست.
خیالت را مشوش مکن
برو...
من انتقامم را از خدا میگیرم...

با هر قدم که دور میشوی
مرگ قدمی به من نزدیک تر میشود.
برگرد...
سنگینی دستان مرگ را بر گلویم حس میکنم...

چرخش ثانیه ها در ذهنم...
تداعی گر این جمله لعنتی است:
((رکورد نبودنت شکست))

چشمانم را نگاه کن...
همیشه قرمزاند
دیگر به جای اشک...
از خون من مایه می گذارند...

قهوه ام را با شکر میخورم
تقدیرم که مدتهاست تلخ شده...

و بر خلاف همیشه یک غزل از خودم(نی نی غلطم کجا سرودم شعری...تو شعر سرودی و من امضا کردم)
هزاران شاخه گل سرخ تقدیم چشمانت کنم
دل را که تنها زیسته یک روزه خواهانت کنم
بارها این را گفته ام دانی فراقت مشکل است
دل را که خواهان تو است زخمی ز هجرانت کنم
چشمانت افسون میکند کار مسیحا میکند
گفتم که بیمارت شوم گفتی که درمانت کنم
با هر نگه بر چشم من قلبم دگرگون میکنی
رخصت بده تا نگهم در بند مژگانت کنم
روزی غلامت میشوم در خانه ات خدمت کتم
تاج عشقم بر سر نهی برتر ز شاهانت کنم
جانی ز نو بخشیده ای بر بنده ناچیز خود
سجده به عشقت میزنم همچو خدایانت کنم
گفتم زلیخا می شوم گفتی ز دامت میرهم
من هم به صد دام وستیز بانوی کنعانت کنم
از بی تو بودن خسته ام بر جان من تیری بزن
زیبا شود وقتی که سر بر دار زلفانت کنم
صاحب دل ویرانه ام قابل بدانی گر مرا
بر تو جسارت می کنم نا خوانده مهمانت کنم
من التماست میکنم بر بنده ات لطفی بکن
دل را که در پای تو است دستش به دامانت کنم
سخت است بی تو زندگی دیوانه اسارتم
بگذار تا من لحظه ای خود را به زندانت کنم
من بت پرستت می شوم بر قامتت سجده زنم
از بهر تو کافر شدم گفتی مسلمانت کنم
مرگ است تاوان عشق تو؟لب تر کنی جان میدهم
کنایه بر جانم مزن برتر ز جانانت کنم
در پای تو افتاده ام آسان مده ما را ز دست
دیگر نمی یابی چو من روزی پشیمانت کنم
جان را که تو بخشیده ای بی تو نمی خواهم ولی
باور کنی شاید اگر جان را به قربانت کنم

تنها یادگارم پس از تو
تیغی است که برای بوسیدن رگهایم لحظه شماری میکند
و تنها دارائیم
رگهایی که هوای هوا خوری به سرشان زده...

بعید نیست در یکی از همین روزها تو را فراموش کنم
تو هم...
تو هم در عوض لباس سیاهت را آماده کن

چشمانم دیگر چشم بسته هم کارشان را بلدند
اشک ریختن برایشان تبدیل به عادت شده

حالا که بی تو مانده ام
سعی میکنم همه چیز را فراموش کنم
همه چیز به جز آنهایی که متعلق به توست
همه به جز تو...

ساعتم خوابیده
انگار میدانست پس از تو زمان برایم مفهومی ندارد
